.......
اعضای خانواده من:
خودم: هلیا
آقاش: آقاجلال
جاری پایینی: سمیراجون
آقاش: علی آقا
جاری اصفهانی: آسیه جون
آقاش: آقا جواد
کوچولوشون: آقا امیرحسین
باباییم: عسگر اقا
آجیم: فاطمه جون
داداشم: آقا ابولفضل
پدر شوهرم: حاج اکبر
خواهرشوهرم: فرزانه
این کل خانواده ماست
من هیچ تعریف دیگه ای غیر از اینا تو ذهنم از خونواده ندارم خونواده من خوب و بد همین 14 نفرن
ادامه مطلب
دیشب شب بدی بود
هدیه امروز به خودم:
همیشه به یاد داشته باش ساکت که بمانی میرود به حساب جواب نداشتنت.عمرا بفهمند داری جان میکنی تا احترامشان را نگه داری
ادامه مطلب
انکه مست امدو دستی به دل مازد و رفت
خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد
پ.ن:
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه الود اندوه پنهان بود؟!
ادامه مطلب
اقاجلالو علی بعد از چایی گفتن ما بریم نماز مسجد منو سمیراجون موندیم خونه سمی جزوه مینوشت من پشت کامی بودم
کلافه شدیم بودیم چی درس کنیم که یادم اومد پیتزا هم میشه درس کرد.سری پاشدیم هرچی داشتیم ریختیمرو خمیرو یکم پنیر و تموم
عکسشو گذاشتم تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |

